دلنوشته ی کاش می فهمید

دلنوشته ی کاش می فهمید

دلنوشته ی کاش می فهمید


هرگز دردم را ، نخواهد فهمید .
هرگز سکوتم را ، معنا نمی کند .
دیگر انگشتانش روحِ اشکهایم را ، لمس نمی کند .
روی تابلوی عشقمان را حریر سپید انداخته بودم خاک ، رویش ننشیند .
به جانِ شب پره های سوخته بال ، به جان پرستوهای مهاجر !
هنوز جاده ، هم آغوشِ چشمانِ بی حالم است .
خدایی ، دلت می آمد اینگونه تکّه تکّه شود خاطراتمان ؟
با که سخن می گویم ؟
او که این روزها رویاهایم را به خاطره پیوند زده .
کاش یک روز می فهمید ، کاش می فهمید :
شبهایِ روشنِ کنارِ مهتابی ، عطرِ بهارنارنج ، استکانِ چایش را می بوسید .
کاش می فهمید :
التماسِ شبهای بارانی را .
هزار افسوس که نمی دانم کجایی ، باز دیوانه شدم .
کاش بازگردی !!!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *