دلنوشته ی چرا ؟

دلنوشته ی چرا ؟

دلنوشته ی چرا ؟


تو رفتی ، خنده هامُ باد برده
تمومِ هر چی که ، با عشق ساختم
تو رفتی ، دائم الخمری شدم که
نمیدونم چرا ، این بارُ باختم

 

 

 

یک مُشت خاطره های بی محتوا ، سایه وار گوشه ی ذهنم می رقصند .
اینها : دیوار علاقه ام را محکم تر میکنند و داغِ نبودنت را شعله ورتر .
من محکومم به سوختن !؟!
سوختنی که تو خود ، هیزمِ علاقه اش را فراهم آوردی و جرعه جرعه الکلِ مهربانی را در انبوهی از پنبه دانه های عشق تزریق کردی و در کمالِ ناباوری با کبریتِ جدایی ات ، آتش به پا کرده ای !
چرا ؟
چرا آمدی ؟ چرا ماندی ؟ چرا رفتی ؟
زوایای قلبم تکه تکه ، درد می کشند .
همه ی جهاتِ وجودم ، از خودآگاهُ ، نا خودآگاهم درد می کند .
روحم ملودیِ آخرین دیدارمان را زمزمه می کند .
چه فایده : بی عاطفه شده ای ، که اینگونه آتش بازی به راه انداخته ای .
تو آخرین واژه هایم را در نطفه ی ، قلم خُشکاندی .
تو آخرین دردهایم را هم ، درد کردی .
باران را ستایش می کنم ، قدرت پنهان کردنِ اشک هایم را هنوز دارد .
آسمان را نگاه می کنم هر روز غروب ، از فرداهای با تو بودن به بیراهه های تاریکی میرسم ، به اشکالی هندسی در دورترین گوشه های دنیا .
قبول : دنیایم را ، آتش زدی !
آخرتم را ، سوزاندی !
حال را چرا به فراموشی سپردی که حالم پریشان شود ؟

چرا ؟


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *