دلنوشته ی هذیان

دلنوشته ی هذیان

دلنوشته ی هذیان


کاشکی هیچ وقت نمی گفتم
که واسم ، حسی عجیبی
حالا که نزدیکم هستی
پس چرا ، دور و غریبی ؟

هزار سال هم که بگذرد ، شعرهایم بوی نفسهای نکشیده ات ، در آغوشِ مرا می دهد !
این سکوت همیشه نجوای سکوت های تو را در خود فریاد می زند .
تو نمی شنوی ولی من ، با این فریادها آوازهایی می خوانم از جنسِ دلتنگی !
دردهای منکه درمان ندارند نمی بینی ، شعرهایم هم سکته کرده اند .
این حوالی درختانی داشت که با اسمت جوانه می زدند ، میدانی حسِ شیرینی بود من این عشق را از آنها اموختم و خشک شدم .
اسمت ، ریشه هایی در عمقِ درد کشیده ام کشانده و عشقه وار مرا به خشکی کشاند تا بیایی
حالا آمدی و دردهایم را سوغات آورده ای !!!
سردت نباشد ؟
من برایت تن پوشی از عشق بافته ام نترس بردار ، محکم تر از این تن پوشی نیست !
می دانی تمام دانه ها را با اشکِ دلتنگی آغشته کرده ام که باز نشوند .
قدیم ترها در شعله هایی از دوری ات می سوختم و این شبها با آتشِ واژه هایت به عمیق ترین تب ها فرورفته ام .
عشق هم ، تشنج دارد ؟
من سوخته ام ولی تو به قدمهایت ادامه بده ، دور شو ، دورتر ، این داغی به دست هایت آسیب می زند .
حریرِ افکارم این روزها تکه تکه شده .
تو برو ، من هر روز غروب به استقبالِ دلتنگی ات می روم .
راهِ دوری نیست ، کنارِ پنجره ، حوالیِ غروب شعر میخوانم و اشک می ریزم تا شاید این تب ، قطع شود !
هذیان میگویم این سالها هنوز تبِ تو و هذیان هایت درمان ندارد جز خودت ، تو هم که از ” عرضِ احساسم ” رد شدی !

قرارمان همان غروب ها کنارِ ریل قطارهای فرسوده روی خطِ تنهایی ام !


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *