دلنوشته ی می روم

دلنوشته ی می روم

دلنوشته ی می روم


دلتنگی هایم اندازه ی بغضِ آسمان ، سنگین شده .
کسی از رویاهایم چیزی نمی دانست که اینگونه باید از دنیایت رَخت ببندم .
دل به دریا می زنم ، روزی با کوله باری از نفرتت می روم .
راست می گفت سهراب :
” دور خواهم شد از این خاک غریب “
دلم تنگ است .
از این دلتنگی ها ، روزگاری برایت شعر نوشتم .
عاشقانه در ملودیهای دروغت غوطه ور شدم .
تو باور کرده بودی ثانیه های عاشقی ام را .
ولی در امتداد همین جاده ی خاکی مرا به دیدار افق ، پیوند دادی و خواستی
اشکهایم در شراره های خورشید ذوب شوند .
مرا سوزاندی ، قلبم را ، دلم را و یک روز هستی ات را شعله ور خواهم کرد .
همان روزی که از حسرتِ مهربانی ام در خود پیله می تنی و دیگر نیستم .
قسم می خورم به مقدسّاتِ رویایی ام ، چکّه چکّه به انتهایت می رسی .
دلِ جاده از بی وفایی و دورویی ات خون است .
من می روم با زمزمه های سهراب .
با عاشقانه های رویا و تن به تنِ جاده می سپارم در غروبی به وسعت کویرهای جنوب .

من می روم تو بمان و دروغهای شیرینت !


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *