دلنوشته ی مادر

دلنوشته ی مادر

دلنوشته ی مادر


من یه عمرِ آزگاره ، از خدا هیچی نخواستم

پس چرا تو خوب نمیشی ، منکه چیزی کم نذاشتم

دلِ آدم میگیرد از اینهمه درد که تو داری .
سوخته ام ، راست می گفتند نسل سوخته .
تو درد میکشی و این روزها من کاره ای نیستم جز تماشاگر ِ این واقعیتِ دردناک .
حوصله ی صبرم سر می رود از آه کشیدنهایت .
هر برشی که روی دستانت زده میشود ، عمقِ وجود مرا می شکافد .
کاش این روزها را نمی دیدم ، کاش این روزها را نمی دیدی !
کنارِ این شیشه های سردِ انگار غمِ غربت را در رگهایم تزریق می کنند .
سست میشوم ، فرسوده تر از همیشه به جانِ خودت موهایم سپید نیست و تو فکر می کنی
من هنوز همان کودک ده ساله ات هستم ولی افسوس از درون سالخورده تر از توام ،
شکسته تر ، خمیده تر ، دردمند تر .
بلند شو مرا در آغوش بگیر بگذار ساعتی بر بالینت بیاسایم .
مـادر من خسته ام خدا هم خوابش برده اشکهایم را نمی بیند تو بلند شو من از کودکی ام
مـادری نداشته ام که سر برشانه اش بگذارم . بلند شو ، خستگی ِ این سالها را از وجودم
بیرون کن .
خدایا خسته ام از این زندگی ، که هر لحظه اش با وحشت می گذرد .


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *