دلنوشته ی رقص برف

دلنوشته ی رقص برف

 

دلنوشته ی رقص برف


حکایتِ دلِ ما شده اولین های بی یاوری !
چه تلخ است .
دنیای غریبگی ام را برای ، تنهاترین شبهای بی تو بنویسم .
سوزِ دلچسبی از لای پنجره صورتم را نوازش میکند .
دو تا چای ریخته ام ، داغِ داغ .
در آن استکان هایی که دوست داری !
عطرِ بهارنارنج مشامِ اتاق را پُر کرده .
تعجب نکن من خلقُ خویت را خوب میشناسم !
خدا را شکر میکنم ، اخبارِ دلم میگفت تو هم برف دیده ای امسال ؟
و از تمامِ خبرها شنیده ام که تو هم حتما امروز در برف قدم نهاده ای !
کاش پیشِ دلم بودی و بوسه ات علاقه ی دلم را گرمتر میکرد .
به جانِ دلِ تنهایم ، دلم هوای دلت را کرده .
مهتابی لبریز از برفِ سکوت بود و شهر پُر از آوای فریادت .
با تمامِ وجودم دلشوره ات را دارم .
با تمامِ وجود ستایش میکنم وجودت را .
تو همان دیوانگیه محضِ منی .
فاصله ات را نزدیک کن ، مرا تنگ در آغوش بکش !
لحظه های سرد و برفی را بی تو چه کنم ؟
عزیزم :
اولین برف امسال را امروز دیدم و خوب میدانم توهم امروز جشن گرفته ای شاید با عشقت .
اعتراف میکنم برایت چقدر دعا کرده ام تنها باشی و کسی در روزگارت نباشد جز خیالِ من !

تنها ترین عاشقت !

باز هم چایی ها با خیالت سرد شد


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *