دلنوشته ی دلم تنگ می شود ولی ...

دلنوشته ی دلم تنگ می شود ولی …

دلنوشته ی دلم تنگ می شود ولی ...

 


دلم تنگ می شود ولی از جبرِ ناعادلانه ات قسم به تنهایی می خوردم .
من نفسم بی تو می گیرد ، هزاربار در روز به ماورای عشقِ بدون تو سجده میکنم .
این حقِ دلم نبود ، دلتنگی های مداوم .
بغضهای بی نگاهت ، بوسه های خیسِ باران ، بدونِ تو .
چشمهایی در انتظارِ لحظه ها و آرزوهایت .
دل ضعفه های رویایت !
نبودی و این لحظه های بی پروایی پُر است از توهم آورترین مخدرهای خاطره ات .
دلم تنگ میشود و در انزوای ثانیه ها نفس هایت را نفس میکشم .
در طلوعِ سردترین حادثه ی خورشید ، می سوزم با لبخندِ عکسهایت .
این روزها حالِ دلم بی تو ، حال نمیشود و فالِ میان فنجان ، بغضهای قهوه را تا خرتناقِ آن فریاد می زند .
تو نمی دانی این حال ، حالِ آشفتگیه شب پره های گرداگردِ شمع است در بی پراوایی بوسه های عمق و داغِ شعله ها .
تو چه میدانی از حالِ دلدادگی ام !!!
من پریشانم ، پریشانِ همین دلتنگی هایت .
من در رسوایم ، رسوایِ همین عاشقی هایم .
من هنوز هم دلتنگِ دلتنگِ دلتنگِ سکوتت هستم .


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *