دلنوشته ی جنون

دلنوشته ی جنون

دلنوشته ی جنون


جنون حرفِ بدی با قلبِ من زد
که دنبالش ، تو رو از سر بریدم
با هیچ خواب آوری ، آروم نمیشم
تو می دونی ازت چی ها ، کشیدم

تن به همین باران سپرده ام ، دوباره !
تو راست می گویی ، قول داده بودم صبور شوم .
برای چه ؟
راست می گویم ، باز هم فراموشم کرده ای .
مرا چشم به راهِ ستاره ها گذاشته ای که راهِ شرقی ترین ستاره ام را رصد کنم ولی :
چرا در ذهنت مرور نمی کنی که شاید آسمان ابری باشد .
من از دوست داشتنت به عذابِ جنون رسیده ام !
روی هر تاریخی را ، هزار بار خط کشیده ام ، بی وفایی !
تو بی وفاترین عشقِ زمانه ای در ناباوریه شکوفه های گیلاس .
دلم هنوز داغ دارد .
می دانی :
دلم هنوز بوی اقاقی های شبهای پرستاره ی تابستان را ناخُنک می زند .
هنوز دلم یادِ خیلی از خاطره هایت را برای خودش مزه مزه می کند .
هوای نفست روی تنم چِکه می کند .
تو چقدر ، بی عاطفه شده ای !!!
قدیمها که سرِ کوچه باغ ، دنبال بازی می کردیم شیطنت از چشمهای سیاهت عطرِ بهارنارنج را مست می کرد ؛ هیچ کسی باور نمی کرد تو مرا فراموش کنی کنارِ رود !
تو خوب میدانی باران که می بارد جنون قلبِ مرا مانند روزی که رفتی با دشنه به مسلخ می برد .
من دیوانه وار ، دیوانه ات هستم ، هنوز !
با هر صدایی رویاهایم پَرپَر می شود و اشک روی بغضم را می پوشاند .
این در همیشه نیمه باز است ، شاید :
دلت را شکستند و بازگشتی .
این شهر که تو را به جرمِ خیانت ، نمی خواهند ولی دلِ من هنوز زخم خورده ی انتقامِ دوست داشتنِ توست !
پس با خیال راحت دنیا را بگرد ، در کمالِ آرامش ضربه بخور و برگرد :
اینجا همیشه در نیمه باز و چراغِ گردسوزی روشن است به رسم قدیم ، تا تو :

راهِ دلم را که شب پره وار به آتشِ عشقت سوخته را ، پیدا کند !
تو فقط بیا!


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *