دلنوشته ی جای تو خالی

دلنوشته ی جای تو خالی

دلنوشته ی جای تو خالی


 

 

 

چقد دنیای من سرده
یه شاعرکه ، خسته و تنهاس
یه جای خالی از عشقت
یه درد ، از جنسِ این غمهاس

 

 

جایی نیست ، که از خاطره هایت گریزان شوم .
گریه ها کرده ام ، سالهای ممتدِ عمرم را .
چه اشک هایی برایت ریختم ، چه غصه هایی که برایت نخورده ام .
شاعر شدم !
به عشقِ خواندن علاقه ام به تو ، و افسوس تو هرگز نخوانده ای نفسهایم را .
شرم میکنم از این همه نجابتِ بارانی ات .
کجای دلم ، سر بزنم که رودِ علاقه ام تو را از آنجا گذر نداده باشد .
باران می آید ، لعنت به لحظه های بارانی ات !
زیرِ همین باران جایت را خالی میکنم ، هر جایی که بودی توهم جایم را خالی کن !
خون در رگهایم سنگین تر از واهمه ی سرب های داغدیده حرکت میکند .
تو با قلب و روحم چه کرده ای ، که اینگونه بی قراری ات را میکنند ؟
رویایت را به ویرانه ترین مخروبه های رویایی فرستاده ای با بی رحم ترین مجوزهای
صادره از محضرِ عشق !
زیرِ این ریلهای سکوت ، فریادهای رویایت را ، امشب بشنو .
اگر چه امشب هم باران می بارد و نمی شنوی !


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *