دلنوشته ی تو را نمی دانم

دلنوشته ی تو را نمی دانم

دلنوشته ی تو را نمی دانم


تو را نمی دانم ، ولی من :

حالی دارم همرنگِ رنگین کمانِ بی باران .

همتای طلوعی که به کسوف کشیده میشود .

تو را نمی دانم ، ولی حالِ من دیگر حالِ زنده های قصّه نیست .

گُل بیاور ، فقط روی دستانِ خودت مرا به مزارم ببر .

نگذار غریبه های ماجرا ، دست به بی جانیِ عشقم بزنند .

همراهم شو ، این واپسین لحظات .

بگذار آرام باشم ، آرام اشک بریز تو هرگز دوستم نداشتی !

این عشق قربانی اش را می گرفت ، چه زود ، چه دیر .

من قربانی این ماجرا بودم ، تنها !

مرا فراموش نکنی :

هر روز غروب به پاس گذشته هایمان منتظرم .

هر روز غروب به وقت دلتنگی .

هر روز غروب روی خطِ انتظارم .

تو این غروبها را دوست داشتی ، برای نیامدن .

و من ساعتهای یک را برای به گور رفتن .

حواست باشد ساعتِ عشقمان مرا به خاک بسپاری .

دوست داشتنت جرمِ بزرگی بود ولی من دوستت داشتم .

بدون توقع ، بدون دوست داشتنت .

تو را نمی دانم ، ولی من حالم ، حالِ دلباخته های این دنیاست .

با تمامِ جسارتت ، با تمام نبودنهایمان .

من دوستت دارم !


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *