دلنوشته ی تفاهم نداریم

دلنوشته ی تفاهم نداریم

دلنوشته ی تفاهم نداریم


تو بی احساسی یا ، حساسّه قلبم
چرا باز، به نگاهام گیر میدی
با این طرزِ تفکر ، داری آخه
مسیرِ عشقم ُ ، تغییر میدی

به مرگِ قاصدکهای عاشق ، عشقی بین ما نمانده .
آن روزها فکرت اینگونه نبود ، میدانم افکارت را تغییر داده ای .
تو دیگر عاشقانه هایت را روی دفترچه های باطله ی رویا نمی نویسی .
این دفاتر به پایان رسیده اند .
ساده برایت عاشقی کردم ، بی عاطفه بودی .
نگاهایت را از زخم خورده ترین نگاهایم دزدیدی .
فقط از تمامِ یادداشتهایم همین دوستت دارم را دوست داشتم ولی ، تو احساسی نشان ندادی .
فکر کنم باید راهمان را جدا کنیم .
تو دیگر آن واهمه ها را برای قلبم نداری ، فقط درد داری ، این درد روی سینه ام فشار می آورد .
تو همیشه آرام دوست داشتی رها شوی ، خب این راه باز است .
تو می مانی و این جاده ی بی انتها رو به ساحل .
من می مانم و دنیایی پُر از دلدادگی و تکه تکه های غرورم .
تفاهم نداریم ، بعد از این همه عاشقی .
من دوستت داشتم !
شاید تو هم دوست داشتی !
گاهی دوست داشتن سوء ظن های خودش را متولد میکند .
شاید امسال غروب یک روز دوشنبه ، پَرهای شکسته ام را جمع کنم و زیرِ بغلم بزنم و راه نرفته را بروم !
تو بدان شک هایت راهی برای بی عدالتی ات باز نمیکند ، فقط از هم جدا می شویم .
این غروب درد دارد ، اشک های حلقه بسته از بغض !
این روزها دلِ شکسته ام خدایی دارد که منطقِ علاقه اش را نمی فهمد .
من میروم ، این روزها ازاین دهکده ی متروک ، قطار به ندرت عبور میکند ولی من پای پیاده راه آهنِ متروکه را میپیمایم تا بدانی دفترچه ی عشقمان را خودت بستی !

غروبِ تنهایی ام را شلوغ نکردی که هیچ ، خورشید زندگی ام را به افول کشاندی !
تفاهم نداریم ، خدا به همراهت .


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *