دلنوشته ی آخرین روز پاییز

دلنوشته ی آخرین روز پاییز

دلنوشته ی آخرین روز پاییز


آخرین روزای هر ماه ، بی نگات دلم میگیره
پاییزم بی تو تموم شد ، این هوا داره میمیره

یلدایی ترین شبِ سال هم تمام شد ، بی نفسهایت !
شب گریه هایم اوج گرفت ، در بی سرانجامیه شبی سرد ، بی آغوشت !
چمدانهای خاطره ام را بسته ام ، شاید زمستان ، پالتویی نو از عشقت را سوغات بیاورد .
به جانِ خودت دیشب ، رَخت های رویا را در برکه ی فراموشی ات به آب سپردم .
دیوانه ات شدم بی پروا در آتشِ دوری ات .
بیا و تن به تنم بسپار .
شاعر شو ، شعر بخوان ، رقاصه ای شو در افکاری زخم خورده .
بگذار آرام در پنجره ی خیالت ، خیال بازی کنم .
بگذار نفسهایت ، نفسهایم را تسخیر کند .
انارهای سرخِ باغ را برایت ، با سرانگشتان زخمی در ظرفِ مورد علاقه ات چیده ام .
چه قرارهایی با دلم گذاششته بودم ، میدانی ؟
به دلم گفتم امسال می آیی .
گفتم دیوارهای فاصله دیگر فرسنگها نیست فقط یه ثانیه بر پلک زدن توست .
دیدم دلم خوش نیست ، بگو حرفهایم را باور نداشت .
دلم گاهی اوقات از عقلم ، عاقلانه تر عمل می کند .
عزیزم از ریاست زندگی ات بیرون بیا .
بیا ریاست قلبم را برعهده بگیر !
همین روزها از بی قانونی ، پرونده های قلبم در آتشِ علاقه ات می سوزد .
آه :
چقدر برایت فال گرفتم ، بلند بلند خواندم ، آرام آرام گریستم و تو نبودی !
نبودی اشکهایم را با دستانِ مهربانی ات پاک کنی بگویی که تنها نیستم .
تمام شبهای پاییز را بی تو و با یادت سپری کردم ولی ، هیچ روزی اندازه ی یلدایت برتنم زخمهای عمیق نزد .
از غروب تا سحرگاهِ جان دادنم ، لحظه به لحظه با تیغِ تیزِ تنهایی بر شاهرگم کشیدم تا یادت را فراموش کنم و زمستان بی رویایت سر شود ولی باز هم آویزِ اسمت را برگردنم انداختم .
من بی تو نمیتوانم حتی اگر خوشحالی ام ، فقط با اسمِ تو باشد .

یلدایت مبارک عزیزم .
با آنکه میدانم توهم یلدا نداشتی !!!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *